وقتی دلم میگرید می نویسم برای تو

اما همه می خوانند الا تو.....

وقتی دلم میگرید می نویسم برای تو

اما همه می خوانند الا تو.....

عشق من

 

ﻋﺎﺷﻖﺍﻭﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻡ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﺑﺮﺍﻡ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﺭﻭ ﺗﻌﺮﻳف

 

ﻣﻴﻜﻨﻪ

 

ﺍﻧﻘﺪﻣﻴﻭﻥ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮﺩﻥ ﻣﻴﺨﻨﺪﻩ ﻛﻪ ﻣﻦ


ﻫﻴﭽﻲ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻢ

 


ﺟﺰ ﺻﺪﺍﻱ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﺷﻴﺮﻳﻨﺶ!

 


ﺻﺪﺍﻱ ﺧﻨﺪﻩ ﻱ ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺩﻟﻨﻮﺍﺯﺗﺮﻳﻦ ﺻﺪﺍﻱﺩﻧﻴﺎﺱ
 

 

...♥ ♥ ♥ ...

حــواسمــون بــاشـه...

دل آدما...!!

شیشـه نیست که روی آن...!!

هــــــا کنیم...!!
.
.
.
بعد با انگـــشت قــــلب بکشیم و...!!


وایسیم آب شـــدنش رو تماشــــا کنیم...!!


و کیـــــف کنیم...!!
.
.
.
رو شیشه نـــازک دل آدمـــا...!!

اگـــه قلبــــــ ـــی کشیدی...!!

باید مــــــــردونـه پـــــــاش وایســــتی...!!

دیازپام.2

 

شرم میکنم با ترازوی کودک گرسنه کنار پیاده رو های ایران ، وزن سیریم را بکشم .
 

زنده یاد استاد حسین پناهی

دلتنگم..

 

بعضی اوقـــــات اونقــــــــــدر دلتنگ کسی میشی که


اگر خودش بفهمه از نبودنش خجـــــالت میکـــــشه.......

 

سهراب..

 

شوکران بنفش خورشید را
 

در جام سپید بیابان ها لحظه لحظه نوشیدم
 

و در آیینه نفس کشنده سراب
 

تصویر ترا در هر گام زنده تر یافتم. 

در چشمانم چه تابش ها که نریخت! 

و در رگ هایم چه عطش ها که نشکفت! 

آمدم تا ترا بویم،
 

و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
 

به پاس این همه راهی که آمدم. 

غبار نیلی شب ها راهم می گرفت
 

و غریو ریگ روان خوابم می ربود.
 

چه رویاها که پاره شد!
 

و چه نزدیک ها که دور نرفت! 

و من بر رشته صدایی ره سپردم
 

که پایانش در تو بود.
 

آمدم تا ترا بویم،
 

و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
 

به پاس این همه راهی که آمدم. 

دیار من آن سوی بیابان هاست. 

یادگارش در آغاز سفر همراهم بود.
 

هنگامی که چشمش بر نخستین پرده بنفش نیمروز افتاد
 

از وحشت غبار شد
 

و من تنها شدم. 

چشمک افق ها چه فریب ها که به نگاهم نیاویخت! 

و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها که نشانم نداد!
 

آمدم تا ترا بویم،
 

و تو: گیاه تلخ افسونی!
 

به پاس این همه راهی که آمدم
 

زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی،
 

به پاس این همه راهی که آمدم.

  

سهراب سپهری

دیازپام.1.

 

اگر کسی بخواهد بخشی از زندگی شما باشد حتما خواهد بود. پس برای کسی که هیچ

 

 تلاشی برای ماندن نمی کند،

 

خودتان را به زحمت نیندازید تا جایی را برایش نگه دارید!!!


خورخه لوئیس بورخس

 

روزها...

 

هر روز میشکنم

 

هر روز میگریم

 

هر روز میمیرم

 

هر روز میـ ...
 

روزها تکراریست یا افعال من ؟!

 

خسته ام از این میـ ..... ها…..

مادر

 

در آشپزخانه چند بار دستانت را سوزاندی ؟
 

چندبار دستانت را بریدی..تا من بزرگ شوم
 

و من به جای بوسه بر دستانت هزار بار دلت را شکستم
 

مـــــــادرم مرا ببخش.... 

 

مزه

 

با هیچ مزه ای عوض نمیکنم نمک چهره ات را
 

 

ولی متعجبم از شیرینی لبانت در این نمکزار!!!!!!

باران

 

باران که میبارد
 

باید یه آغوشی ...
 

پنجره ی بازی ...
 

بوی خاکی ...
 

صدای تپش قلبی ...
 

گره ی کور دست ها و پاهایی ...
 

باید چیزی باشد
 

باران که میبارد ...
 

باید کسی باشد!