هر چی به آدما نزدیکتر شی از اونا بیشتر دروغ میشنوی !
این قانونشه...
همه میگویند دوستت دارم
وودی آلن
دلم شور میزند
میخواهم ستاره جارو بزنم
شیرین عقلم انگار
روزها پُر از اتفاق شده
پُر از خبر
پُر از آدم
کلی حرف هست واسه گفتن
نمی دونم چرا حرفم نمیاد!
حسین پناهی
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
و آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی!!!
فریدون_مشیری
خدا پرسید میخوری یا میبری؟
و من گرســنه پاســخ دادم می خورم.
چه میدانستم لذتها را میبرند، و حسرتها را میخورند…
حسین پناهی
من باور دارم :
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتی که داشتهایم
و آنچه از آنها آموختهایم بستگی دارد ،
نه به تعداد مدارکی که بر دیوار آویختهایم
و نه به تعداد شمعهایی که بر کیک تولد خود مینهیم .
نلسون ماندلا
کنارِ دیوار،بی هیچ دیواری!
رو به روی پنجره یی، بی هیچ پنجره یی!
برفِ وَهم می بارد....
لبخند می زنم،
بی هیچ خاطره یی
قار،قار،قار.. آواز می کنم،
بی هیچ نارونی!
سردم می شود،بی هیچ زمستانی!
کج ایستاده به زمین با حسرتِ شاخه ،بی هیچ کلاغی!
سُر می خورم و پتوی کهنه ی عبث را
تا خِرخِره ام بالا می کشم!
ناقص می ماند در جذبه، بی هیچ جذبه یی!
دردِ دلِ ذهنم،بی هیچ دلی......
عیوبم را به همسایه گان خود نسبت می دهم،
بی هیچ همسایه یی!
شعر،خویش را می سراید
در دنیایی تلخ..........
----------------
از کتاب (سالهاست که مرده ام)
شرم میکنم با ترازوی کودک گرسنه کنار پیاده رو های ایران ، وزن سیریم را بکشم .
زنده یاد استاد حسین پناهی/span>>/>>/>>/>>/>>/>>/>>/>
شوکران بنفش خورشید را
در جام سپید بیابان ها لحظه لحظه نوشیدم
و در آیینه نفس کشنده سراب
تصویر ترا در هر گام زنده تر یافتم.
در چشمانم چه تابش ها که نریخت!
و در رگ هایم چه عطش ها که نشکفت!
آمدم تا ترا بویم،
و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم.
غبار نیلی شب ها راهم می گرفت
و غریو ریگ روان خوابم می ربود.
چه رویاها که پاره شد!
و چه نزدیک ها که دور نرفت!
و من بر رشته صدایی ره سپردم
که پایانش در تو بود.
آمدم تا ترا بویم،
و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم.
دیار من آن سوی بیابان هاست.
یادگارش در آغاز سفر همراهم بود.
هنگامی که چشمش بر نخستین پرده بنفش نیمروز افتاد
از وحشت غبار شد
و من تنها شدم.
چشمک افق ها چه فریب ها که به نگاهم نیاویخت!
و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها که نشانم نداد!
آمدم تا ترا بویم،
و تو: گیاه تلخ افسونی!
به پاس این همه راهی که آمدم
زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی،
به پاس این همه راهی که آمدم.
سهراب سپهری
اگر کسی بخواهد بخشی از زندگی شما باشد حتما خواهد بود. پس برای کسی که هیچ
تلاشی برای ماندن نمی کند،
خودتان را به زحمت نیندازید تا جایی را برایش نگه دارید!!!
خورخه لوئیس بورخس